8مهر
سلام من اومدم با تاُخیر0دلم واسه تون تنگ شده بود.
بابایی رفته تبریز ماُموریت و من و ایلیا اومدیم جهرم و تا آخرهفته اینجا هستیم.
چند روزه با خودم درگیرم آخه می خوام ایلیا رو از شیر بگیرم بالاخره با اصرارهای مامانم تصمیم خودم رو گرفتم و امروز تا الان که ساعت ده و نیم شب هست تقریبا موفق شدم.
ساعت 6 عصر توی جاده بودیم. می خواستیم از شیراز بیایم جهرم.مامانم راننده بود منم کنارش نشسته بودم خاله نیکا و نیلوفر و ایلیا هم عقب بودند.ایلیا فقط یک بار ساعت 6 اومد و گفت (گو)به شیر میگه گو منم بهش گفتم میخوام واسش بستنی بخرم و خاله نیکا هم گوشیشو بهش نشون داد وایلیا خوابش برد.خیلی برامون عجیب بود اصلا سابقه نداشت بدون شیر خوابش ببره.فرداهم نتیجه اولین شب رو می نویسم.
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


8مهر
